یوتاب گلچینی از بهترین ها

اثبات عشق

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم. ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود. اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه میخوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به روم و گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟
فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم: من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.
علی که انگار خیالش راحت شده بود؛ یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.
گفتم: تو چی؟
گفت: من؟
گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟
برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب نداد و گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد، خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوست داره.
گفتم: پس فردا میریم آزمایشگاه.
گفت: موافقم، فردا بریم.
و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم.
طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره.

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلی آسون تو چهره هردومون دید.
با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب آزمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم.
دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم.
علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو. ازم پرسید جوابو گرفتی؟
که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی.

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد. تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟
اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟ من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.
دهنم خشک شده بود و چشام پر اشک.
گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری. گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟
گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم.

نخواستم بحثو ادامه بدم. دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم.
من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت: میخوام طلاقت بدم یا زن بگیرم! نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم.

دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پشت پا زده.
دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوم بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.

توی نامه نوشته بودم:
علی جان، سلام
امیدوارم پای حرفت وایساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا میشم.
میدونی که میتونم. دادگاه این حقو به من میده که از مردی که بچه دار نمیشه جدا شم. وقتی جواب آزمایشا رو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جا پاره کنم.
اما نمیدونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه.
توی دادگاه منتظرتم.

26 دیدگاه

مهدی : ما همین مشکلو داشتیم البته بچه دار شدن واسه خانومم خطرناکه
البته یه کارایی کردیم مشکل حل شد بعد ۱۵ سال
ولی واقعا تصورش واسم سخته که به خاطر هر چیزی بازم میگم هرچیزی خانومم از من جدا شه واقعا این داستان اذیتم کرد

پاسخ
لینک۵ دی ۱۳۹۹ ساعت ۲۱:۵۰:۵۰

سهند : سلام اسم نویسنده این داستان میدونید؟

پاسخ
لینک۲۸ آذر ۱۳۹۹ ساعت ۱۳:۱۵:۵۶
فریبا هراتی

فریبا هراتینویسنده یوتاب : سلام. نه متاسفانه.

پاسخ
لینک۲۸ آذر ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۱۰:۱۵

هامی : سلام داستان خوبی بود
و حداقل بهش اثبات شد که مرد واقعا عاشقش نبوده و عشقش دروغین بوده

پاسخ
لینک۲۴ آذر ۱۳۹۹ ساعت ۲۲:۳۶:۲۲

جواد : زیبا اما دردناک

پاسخ
لینک۱۸ آذر ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۳۲:۵۲

علی۵۹ : منم همین سرنوشتو داشتم اما هندیش نکردم

پاسخ
لینک۴ آذر ۱۳۹۹ ساعت ۲۳:۲۰:۲۳

سجاد : عشق دروغی بیش نیست
خوشی عشق به اینه که بهش نرسی اما وقتی رسیدی میفهمی که دروغه

پاسخ
لینک۲۲ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۰۴:۴۶:۲۴

ehsan rahmni : افرین

پاسخ
لینک۱۵ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۱:۳۱:۴۳

حسن : خدا کنه اينا هميشه فقط داستان باشه

پاسخ
لینک۷ مرداد ۱۳۹۹ ساعت ۱۰:۵۰:۳۳

قلب بی عشق : بدی عشق و دوست داشتن اینکه آدم تا آخرش توی ی توهم سر میکنه ، توهمی از خاطرات ، لبخند ها ، گذشته و ...
بعضی وقتا همه این خاطرات تلخ جمع میشن روی لبخندی که مرگ بر روی آن هبوط کرده است ، لبخندی که سراسر بوی درد می دهد .درد و خستگی ، خسته از بودن و درماندگی ، از زندگی...

پاسخ
لینک۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۰۸:۵۷:۰۷

بنیامین : سلام داستان زیبا بود اما تو این دوره عشق باید ب ادم ثابت بشه تا ادم بتونه باطرف مقابلش ی عمر پیر بشن باهم، واقعا زیباست

پاسخ
لینک۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۰۳:۳۸:۲۰
ادامه