یوتاب گلچینی از بهترین ها

بهترین هدیه

مادر بزرگم این چند سال آخر عمرش را در خانه ما زندگی می کرد. مخصوصا که می دانست پدر و مادرم تا شب سر کارند و من تنها هستم.
در حقیقت او بود که مرا بزرگ و به همین خاطر همه می دانستند که مادرجون مرا بیشتر از بقیه نوه هایش دوست دارد.

همیشه در روز تولدم بهترین هدیه را مادرجون به من می داد، اما ...
اما امسال در روز تولدم دیگر مادر جون نبود تا بهترین کادو را به من بدهد. او سه ماه قبل رفته بود پیش خدا! به همین خاطر ظهر روز تولدم از بس در غصه نبودن مادرجون اشک ریختم، همانجا وسط اتاق خوابم برد.

اما او آمد... مثل همه روزهای تولد دوباره به دیدنم آمد و باز هم بهترن هدیه را به من داد. موقعی که در خواب صورتم را بوسد و گفت: «بلند شو پسرم که الان نمازت قضا میشه».
از خواب که بیدار شدم فقط آنقدر به غروب خورشید مانده بود که بتوانم نمازم را بخوانم.

نویسنده: سید پدرام مصفا

1 دیدگاه

سید پدرام مصفا : بنده نویسنده این داستان هستم که برای اولین بار حدودا ده سال پیش داستانم در مجله روزهای زندگی چاپ شد.ای کاش نام نویسنده را ذکر می کردید.
سید پدرام مصفا

پاسخ
لینک۳۱ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۲۴:۰۸
فریبا هراتی

فریبا هراتینویسنده یوتاب : سلام دوست عزیز. من داستانی که میفرمایید شما نویسنده اش هستید را 4 سال پیش در جایی در اینترنت پیدا کردم بدون هیچ ذکر نامی از شما. وچون بسیار زیبا بود آنرا ذخیره کردم. با مدیر سایت صحبت می کنم که نام شما را زیر داستان ویرایش کنند. تشکر از راهنماییتون.

پاسخ
لینک۳۱ مرداد ۱۳۹۷ ساعت ۱۸:۳۵:۰۹