یوتاب گلچینی از بهترین ها

بهترین هدیه

مادر بزرگم این چند سال آخر عمرش را در خانه ما زندگی می کرد. مخصوصا که می دانست پدر و مادرم تا شب سر کارند و من تنها هستم.
در حقیقت او بود که مرا بزرگ و به همین خاطر همه می دانستند که مادرجون مرا بیشتر از بقیه نوه هایش دوست دارد.

همیشه در روز تولدم بهترین هدیه را مادرجون به من می داد، اما ...
اما امسال در روز تولدم دیگر مادر جون نبود تا بهترین کادو را به من بدهد. او سه ماه قبل رفته بود پیش خدا! به همین خاطر ظهر روز تولدم از بس در غصه نبودن مادرجون اشک ریختم، همانجا وسط اتاق خوابم برد.

اما او آمد... مثل همه روزهای تولد دوباره به دیدنم آمد و باز هم بهترن هدیه را به من داد. موقعی که در خواب صورتم را بوسد و گفت: «بلند شو پسرم که الان نمازت قضا میشه».
از خواب که بیدار شدم فقط آنقدر به غروب خورشید مانده بود که بتوانم نمازم را بخوانم.

نویسنده: سید پدرام مصفا

13 دیدگاه

ماهی : من نمیدونم این داستان واقعیه یا نه
ولی مشابه واقعیشو سراغ دارم که برای شهید ابراهیم هادی اتفاق افتاده بوده و در کتاب سلام بر ابراهیم ماجراش اومده
وقتی پدر ابراهیم فوت می کنه ، ابراهیمم میگه من با خدا قهرم و تصمیم می گیره اون شب نماز نخونه و بخوابه ، اما وقتی خوابش می بره خواب باباشو میبینه که ازش عصبانیه ، ابراهیمم از خواب بیدار میشه و میره نمازشو میخونه

پاسخ
لینک۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت ۰۶:۰۷:۵۹

دریا نورجهان : عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی

پاسخ
لینک۱ اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت ۲۱:۱۳:۲۴

عباس : مامان بزرگا خیییلی خوبن
من دوتاشم از دست دادم
اولا قدر نتونستم الان دلم بدددجور تنگ هردوشونه

پاسخ
لینک۲۲ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۰۰:۴۹:۵۳

صبا : عالی بود

پاسخ
لینک۱۴ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۲۱:۱۸:۳۲

sara : خیلی قشنگ بود عالی بود

پاسخ
لینک۱۳ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۱۶:۴۵:۵۴

... : عالی بود.

پاسخ
لینک۲۷ اسفند ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۳۳:۴۵

آی گون : آیا این اتفاق واقعی است؟

پاسخ
لینک۱۵ آذر ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۴۵:۳۰

نسرین : این فقط یه داستان بود

پاسخ
لینک۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت ۱۸:۵۳:۲۱

الیسا : خوب نبود

پاسخ
لینک۲۲ مهر ۱۳۹۹ ساعت ۱۶:۵۸:۵۵

من : آموزنده

پاسخ
لینک۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۰۹:۲۲:۴۱

ابوالف : عالی و آموزنده بود

پاسخ
لینک۱۱ فروردین ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۲۹:۴۴
ادامه