یوتاب گلچینی از بهترین ها

جوان ثروتمند و عارف

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست.
عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟
گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟
گفت: خودم را می بینم.
عارف گفت: دیگر دیگران را نمی بینی.
آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند: شیشه.
اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی.

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن:
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند.
اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند.
تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشمهایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری…

4 دیدگاه

...... : عالی مثل بقیه ی داستان هاتون با تشکراز شما

پاسخ
لینک۸ اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت ۱۸:۱۰:۵۰

عرشیا : اسم نویسنده اش را نمیدونم وای عالیی هست این داستان

پاسخ
لینک۱۸ بهمن ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۰۹:۳۴

الهام : بی منطق بود
تا زمانی من دستم به جیبم برسه و اوضاع خودم مرتب باشه
میتونم به بقیه کمک کنم
در غیر اینصورت خود منم هم باید چشم به بقیه باشه

پاسخ
لینک۱۴ دی ۱۳۹۹ ساعت ۱۳:۴۰:۵۲

مهدی : دقیقا

پاسخ
لینک۱۵ دی ۱۳۹۹ ساعت ۲۰:۳۳:۰۴

sina : ببخشید نویسنده رو هم معرفی کنید.

پاسخ
لینک۲۱ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۷:۲۹:۳۸
فریبا هراتی

فریبا هراتینویسنده یوتاب : بنده اطلاع ندارم که چه کسی این داستان را نوشته . چنانکه شما مطلع بودید تشکر می کنم که به سایت هم معرفی شان کنید.

پاسخ
لینک۲۱ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۸:۰۸:۳۹