یوتاب گلچینی از بهترین ها

مرد فقیر و بقال

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آن را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت.
آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت.
مرد آن را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.

روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند.
هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت:
دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن۹۰۰ گرم است.

مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:
ما وزنه ترازو نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم.

7 دیدگاه

نفس : خیلی داستان پر معنا و زیبا واقاً ممنون از اونی که داستان رو نوشته ❤

پاسخ
لینک۹ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۲۰:۳۲:۰۴

عرفان صادقان : مطلب طنزی بود

پاسخ
لینک۵ دی ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۴۶:۴۳

عرفان صادقان : جالب بود

پاسخ
لینک۵ دی ۱۳۹۹ ساعت ۱۴:۴۰:۴۹

علی : خیلی خوب بود

پاسخ
لینک۱۴ آذر ۱۳۹۹ ساعت ۱۶:۲۷:۴۸

ناشناس : بسیار زیبا بود

پاسخ
لینک۱۷ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۲:۱۹:۱۸

شادی زارعی : پیرمرد فقیر زیباترین،کاملترین و دندان شکن ترین جواب را به آن بقال طماع و دروغگو داد.....گندم از گندم بروید جو ز جو!!!!

پاسخ
لینک۱۷ مرداد ۱۳۹۹ ساعت ۰۰:۲۰:۵۶

Warm books : از ماست که بر ماست

پاسخ
لینک۱۷ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۰۵:۳۸:۰۷