یوتاب گلچینی از بهترین ها

پسرك و خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.
پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هایش را از خدا طلب می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود، انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد در حالی‌ که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد و گفت: آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد.
وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟
- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم.
- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی داری.

بله دوستان به قول اشو زرتشت:
خوشبخت ترین فرد کسی است که بیش از همه سعی کند دیگران را خوشبخت سازد.

6 دیدگاه

/: : عالی

پاسخ
لینک۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۹:۲۷:۲۱

ی روانی : دست های گیرنده دستی از دستان خدا هستند

پاسخ
لینک۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۰۹:۵۶:۱۳

اذین : همیشه خداوند فردی رومامور میکنه وگاهی خودت ب امر خدا مامور انجام کار وخیری هستی این هدف زندگیه

پاسخ
لینک۱۷ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۲۳:۵۲:۳۳

Warm books : دستهای بخشنده دستی از دستان خدا بر روی زمین هستند

پاسخ
لینک۱۳ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۰۱:۳۴:۴۵

Sani : نتیجه می گیریم که نیکوکار باشیم آدمهایی که دست به خیرن خدا دو برابرش را به او میدهد

پاسخ
لینک۱۳ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۰۱:۳۲:۱۷

امين : نويسندش كيه؟

پاسخ
لینک۲۳ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۱۸:۱۲
فریبا هراتی

فریبا هراتینویسنده یوتاب : متاسفانه این داستانها در اینترنت بدون ذکر نام نویسنده وجود دارند و ما مجبور به جمع آوری آنها در همین شرایط هستیم.

پاسخ
لینک۲۴ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۱۰:۲۸:۳۵