یوتاب گلچینی از بهترین ها

پیرمرد

هر کس او را می دید ناخود آگاه سرش را پایین می انداخت. عده ای هم از کنارش عبور می کردند، بدون اینکه حتی متوجه حضورش بشوند.
گوشه ای نشسته بود با صورت آفتاب سوخته، دست های کار کرده و نگاهی مهربان غرق در کار خود، انگار بین او و دور و برش حفاظ نامریی کشیده بودند. این نگاه های آزار دهنده، سر و صدای خیابان و آفتاب تند مرداد ماه هیچ کدام در فضای شاد اطرافش نفوذ نمی کرد.

به او که رسیدم، بی اختیار سرم را پایین انداختم، زیاد کهنه نبودند اما لایه ضخیمی از گرد و غبار رویشان جا خوش کرده بود.
با خود فکر کردم: اگر برس کفاش رویشان کشیده شود تمیز و براق نمی شوند. سه دقیقه بعد کفشهایم براق شده بود، چشمان پیرمرد هم برق می زد.

5 دیدگاه

حسین : عالی بود ولی شروع نداشت

پاسخ
لینک۹ فروردین ۱۴۰۰ ساعت ۱۵:۵۹:۰۴

sani : خیلی خوبه

پاسخ
لینک۲ آبان ۱۳۹۹ ساعت ۱۵:۰۰:۱۷

ی روانی_منتظر : لطف و بخشندگی و زیبایی درون انسان ها ...
در ما 0 و بقیه ...

پاسخ
لینک۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۰:۲۵:۰۷

هانیه : خیلی خوب بود ممنون

پاسخ
لینک۲۹ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۱:۲۲:۱۰

حسین : عالی

پاسخ
لینک۱۲ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۳:۵۶:۳۱